سکوت...

بسم الله

مي گفت:باران كه مي آيد تو مي آيي...
دیروز اینجا بارانی بود...من و کوچه هر دو منتظرت بودیم...آخر امیدمان به غیر از جمعه ای که تو نیامدی،به این شنبه ی بارانی بود...
اما حالا،کوچه مانده و سکوت تو...حالا اینجا،من ماندم و سکوت کوچه...

 

پی نوشت:تو نبودی امام بوی سیب می آمد!به من بگو تو از اینجا گذشته بودی؟...
پی نوشت:سیب را دوست دارم...

گزارش تخلف
بعدی